روز شمار خاطرات II
سلام پسرم... سی روزه که به جمع ما پیوستی و خانوامون رو با وجود تمام سختیهاوبدخلقی هات پر از شادی و هیجان و عشق کردی.
نمی تونم بگم این یک ماه سریع گذشت.چون واقعاهر روز رو نه به اندازه 24ساعت که به اندازه دو برابرش حس کردیم
....
ازروزیکه متوجه بودنت شدم همیشه تودوران نوزادیت چندتامساله (البته بعداز سلامتیت) خیلی برام مهم بودن: اینکه زایمان طبیعی داشته باشم-اینکه فقط خودم بهت شیربدم وازشیرخشک و کمکی استفاده نکنم و سوم اینکه به بغل کردن عادت نکنی!!در مورد مساله اول که همونطور که قبلا توضیح دادم به خواستم نرسیدم ودرموردمساله دوم هم از روز اول همه تلاشم رو کردم که باشیرخودم سیرشی ولی متاسفانه شیرکافی نداشتم
و زمان مرخص شدن ازبیمارستان دکتر توصیه کردکه بااین مقدار شیر اصلا سیر نمیشی و حتی گفتن احتمال اینکه زردی ات هم خیلی بیشتربشه هست(چون روزاول خیلییی کم زردی داشتی)ولی من هیچ توجهی نکردم وتا یک هفته هم باوجود اینکه خیلیی گریه میکردی مقاومت میکردم وفقط شیرخودم رو بهت میدادم ولی بعدازیک هفته دکترت گفت که زردیت خیلی زیادشده وبایددوروز بیمارستان بستری شی وحتی ازاینکه شیرخشک بهت ندادم تا کاملاسیرشی عصبانی شدوبعداز اون بود که تسلیم شدم و دیگه در کنار شیر خودم که مجموعادرطول روز 50سی سی بزور میشه شیرخشک هم میخوری وخیلی هم ترجیحش میدی! البته برات شیشه شیر مشابه ... مادرخریدیم ولی بازم نسبت به اینکه شیرخودم روبخوری انرژی کمتری مصرف میکنی و خیلی راضی تری 
از روز اول بعد از مرخص شدنت رفتیم خونه خودمون و مامان جون(مادربابا)وعمه جون وباباجون(پدر بابا) همه پیشمون بودن وخاله و دخترخالم و مادربزرگم ومادروپدرخودم هم مدام بهمون سر میزدن وحتی دایی رو هم سحرخیزکرده بودی و هرروز صبح میومد یه سربهت میزد و برمی گشت.خلاصه اینکه دوروبرت خیلی شلوغ بود وحتی تو هال و کنارتلویزیون میخوابیدی چون دوست داشتم ازاول به سروصدا عادت کنی و حساس نباشی و نمیدونم بخاطر این مساله بود یا اینکه بقول مامان جون چون صبح بدنیااومدی که شبها با تاریکی خونه و سکوت شروع به گریه میکردی و بیداربودی و پابه پای ما شب زنده داری و صبح ها میخوابیدی!! ((چی کشیدن همسایه ها ازدستمون!!)) و همش هم بغل بودی و هر کس میذاشتت زمین یکی دیگه بغلت میکرد و بدجوری بع بغل عادت کردی... واینجوریه که مساله سوم هم نشد که عملی بشه
خدا به دادم برسه 
روزای اول همش سعی میکردم به هر شکلی بخوابونمت وتمام مدت باگریه کردن مداوم مخالفت میکردی!!!ولی دیگه کم کم ما هم برنامه خوابمون تغییر کرد وشبهاتمام چراغ های خونه بهمراه تلویزیون روشن میشدن تاشما افتخاربدی و بخوابی که بااین وجودم نزدیکای صبح می خوابیدی وهردوساعتم که بایدشیرمیخوردی و... خلاصه روزی 3.4ساعت بیشتر نمیتونستیم بخوابیم!! 

روز 26 ام تیر یعنی پانزدهمین روزگیت مادروپدربابابرگشتن ایلام و عمه موند پیشت وهمگی رفتیم خونه مامانی(مادرخودم) تا روز چهل روزگیت رو اونجا بمونیم.
باباهم پیش ما میمونه ولی بعضی روزا که کلاس داره یا پروژه ای داره یا برای انجام کارهاش باید بره خونمون ترافیک تهران و شب بیداریهاش بخاطر شمای فسقلی خیلی خستش میکنه و روزه هم که میگرفت دیگه واقعا اذیت میشد وازدیروز دیگه قبول کرده که فعلا چندروزی روزه نگیره!
البته ناگفته نماند وضعیتمون خونه مامان جون خیلی بهترشده و من و شما و عمه تو هال میخوابیم واتاقی که بابا میخوابه فاصلش باهمون زیاده و راحتترمیتونه استراحت کنه و ازگریه های شبونت در امانه! البته بقدری ذهنمون رو مشغول کردی که بعضی وقتا نصفه شب ناخودآگاه بابا بیدارمیشه ومیاد به ما یه سری میزنه تا خیالش راحت شه!حتی چندبارصبحش هم یادش نبودکه نصفه شب بیدارشده وپیشمون اومده!!!!چیییییکارکردی باما
چندشب پیش شماآروم بودی و گویا من مدت کوتاهی خوابم برده بود ولی یهو که شروع به گریه کردی ازخواب پریدم وحس کردم ازتوی نانوت بغلت کردم وشروع کردم به تکون دادنت و پیش پیش گفتن باچشم بسته که بعدازچندٍثانیه عمه گفت خودتو اذیت نکن سام بغل منه
خلاصه اوضاعی داریم ما!! تا بعد... 




روز شمار خاطرات II
